تبليغاتX

کابوس زندگی
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست

اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است 

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم 

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم 

  

 

 ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 0:11  توسط بابک | 

گرازعرش خدابگذری ای بادسحر

نامه ی مردم مارابه خداوندببر

نامه ای جوهرآن خون جوانان وطن

برگ پژمرده ی گلهای شقایق ورقش

ساق بشكسته ی آلاله ی عاشق قلمش

نامه ی مادری آشفته و در سوگ پسر

نامه ی دختری اندر غم جانكاه پدر

نامه ی كودكی آنگاه كه بیند پدرش

رفت در بند شیاطین و نیامد خبرش

سوز دل خون جگر سیل فنایش جملات

آه و اشك و غم و اندوه و بلایش كلمات 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:8  توسط بابک | 

من با سکوت حرف میزنم ، تو با گلوله . چه مناظره زیبایی!!

جهان از این مناظره مبهوت است.

گلوله ها تمام می شود اما صدای من جاری است، مثل دریا. مثل اقیانوس.

شهید مثل سبز - سرخ - سپید . صدای من است که می ماند.

این منطق من است که پیروز است.گوش کن . تاریخ مرا تحسین می کند.

تفنگ خالی را بر زمین بگذار. من جایزه بزرگ آزادی را بردم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:58  توسط بابک | 
حال و هوای این روزا ادمو از خیلی چیزا دور میکنه عشق و عاشقی رو از سر ادم میبره وقتی هرجا پا میزاری بوی خون و نفرت رو حس میکنی پس مینویسم:

روزهای دردناکی می گذرند و در گذار ناآرام خود، صفحات نویی را بر تاریخ دیار ما می آغازند. روزهایی که حتی برای ما که به زندگی پرحادثه عادت داریم تازگی دارند. روزهایی که دوباره فداکاری را معنا می کنند و اتحاد را برای ما که به جادوی شوم بدخواهان بداندیش از هم گسسته ایم به ارمغان می آورند.

شکاف بین آنانکه انقلاب کردند، جنگیدند و نسلی که از آن پس زاده شدند و بالیدند، پر شده است. خود جامه مبارزه نسل قبل را بر تن کرده ایم و در همان راه گام بر می داریم.
پدرم!
سالیان درازی بود که پرسشی همچون خوره ای به روحم افتاده بود. سالیان درازی بود که درد تبعیض، خفقان، بی عدالتی، خواری در جهان و... را بر گرده های ملت مان حس می کردم و می دانستم که این دردها ریشه در خودکامگی و بی کفایتی حکومتی دارد که تو برای برپاییش در قبل از انقلاب تلاش کردی و پس از انقلاب برای نگهداریش همه چیز را رها کردی و داغ برادر کشیدی. ناخواسته روحیه ظلم ستیز تو را ملامت می کردم و می گفتم شاید کمی آرامتر می بودی بهتر بود. اما امروز تو را و رفتار تو را با گوشت و پوست درک می کنم. می بینم که در مقابل ظلم ذره ای سکوت حرام است. شاید نتوانم شدت دردی که کمر تو را شکست را درک کنم، اما امروز می دانم که از چه می نالیدی. انقلابت را که برای آزادی این مردم بود در مقابل دیدگانت برای خود برداشتند و دزدیدند. دوشادوش برادرت و میلیونها برادرانت جنگیدی، اما فداکاریها و خون برادرانت را که از سرنیزه صدام می چکید به سرنیزه ای بدل کردند و برای دریدن این ملت به کار بردند. به لباس خاکی همرزمانت هم رحم نکردند و آن را بر تن دشمنان برادرانت پوشاندند. روزی که استخوانهای برادرت را پس از یازده سال دوری پس گرفتی،باور نمی کردی که این شغال صفتان به این استخوانها هم چشم داشته باشند. اما دیدی که از آنها هم نگذشتند و برای استفاده خود در دانشگاه دفن کردند.
نسل آرمانگرای انقلاب که می خواست "عالمی دیگر بسازد و ز نو آدمی" در انقلاب و جنگ شهید و جانباز شدند و در شماره کم شدند واز آنها هر که ماند امروز به زندان کشیده شده یا به کنج عزلت رانده شده است. اگر دیروز آنان آماج تیر بیگانه بودند،همسران و فرزندانشان امروز آماج تهمت و گلوله منافقینی هستند که کیهان نشین شده اند.
امروز شهدا در قبر می‌‌لرزند. امروز شهدا هم در غم شهدای جدید عزادارند. شهدایی که به دست مزدوران حکومتی حقیر پرپر شدند. حکومتی که حتی عزاداری بر آنان را با باتوم و گاز اشک آور جواب می دهد. نمی دانم برای عمویم تحمل گلوله مستقیم تانکی که سینه اش را درید سختتر بود یا دیدن گلوله ای که از تفنگ این به ظاهر هموطنان به واقع بیگانه، برقلب جوان و پیران مان فرود می آید؛همانان که حرمت لباسش را شکستند و مشت شان استخوان سینه پدر مرا خرد کرد.

امروز شهدا دردمندند، دردمند دیدن آن پدر و مادری که دیروز شهید ۱۲ ساله خود را در کنار دیگر شهیدان به خاک سپردند. شهیدی که جان خود را برای به مزار آمدن و دعا کردن برای شهدای دیگر فدا کرد. امروز شهدا اشک می‌‌ریزند برای موسوی، خاتمی،کروبی، ابطحی و هزاران نفر دیگر که منافقان چهره عوض کرده به آنها لقب منافق میدهند. دردمندند که از ثمره خون پاک آنان زالوصفتانی تغذیه می کنند که بیدادگاه هایی سیرک مانند برای گرفتن اعترافاتی که هر کس را به خنده ای تلخ وامی دارد،برپا کرده اند.

سالیان سال است که از بنگاههای خبرپراکنی این بیشرمان از بازداشتگاههای صدام، از گوانتانامو و ابوغریب می شنویم. اما آیا کسی نیست که ببیند در کهریزک، چه بر سر جوانان و پیران مان می آورند؟ چنان فجایعی که قلم را یارای نوشتنشان نیست. بازداشتگاههایی که ظلم و بربریت هیتلر و صدام را هم در نظر کوچک و قابل تحمل جلوه می دهند.
پدرم!
استخوان در گلو و خار در چشم، سالها کوشیدی و با هزاران نامرادی ساختی، اما سرانجام دستمزدت استخوانی خرد شده در پس زندانی تاریک گشت. آنروز که دیدم دوست جانبازت با عصا به تظاهرات آمد، فهمیدم که صبر او هم به سر رسیده و وقتی که خون میلیونها سبز،خیابانهای خاکستری ایران را سرخ کرد، دریافتم که زمان موعود فرا رسیده است. هنگامی که دیدم بسیاری از بسیجیان به مردم پیوسته اند و جز چند ده هزار مزدور بر گرد ظالمان نمانده فهمیدم که دیگر کار تمام شده. همرزمانت برای بازپس گیری خون، آبرو ولباس برادرانشان،انقلابیون از پس زمانی طولانی برای انقلاب خود و ایرانیان برای بازپسگیری آزادی خود قامت راست کرده اند.
پدرم!
تا دیروز برایت فرزند بودم، از این پس همرزمم.
پدرم،همرزمم!می دانم که صدایم را نمی شنوی، در جایی هستی که فقط خدا صدایت را می شناسد وایمان،مرهم بر جسم زخمیت می گذارد، اما بدان که آرمانهایت دیواره ضخیم زندان را
در نوردیده اند.
یادت هست می گفتی در هیچ جای دنیا ظلم پایدار نخواهد بود، تا هر وقت ظالمی هست،ناله مظلومی هم هست؟ کاش در میان ما بودی و از نزدیک می دیدی که امروز ناله مظلوم دیگر نفرینی در کنج عزلت نیست که به فریادی بدل شده، و فریاد به پتکی بر پیکره ظلم. فریادی که خواب را از چشم ستمگران ربوده است و آنان را دیوانه وار به تکرار اشتباه از پس اشتباه وادار می کند. می دانند که دیگر یار و یاوری ندارند، همگان جز عده ای مزدور از گردشان رفته اند. اگر سال ها ما می‌ترسیدیم،اکنون نوبت آنهاست. فریاد مظلومیت ماست که از پس دیوار ضخیم زمان برخاسته، و گوش سنگین آنان را می‌لرزاند. سیل خروشان ماست که به راه افتاده و تا لکه ظلم را نشوید و ستمکاران را غرق نکند، هر روز پر خروشترو بنیان برافکنتر از دیروز خواهد خروشید. هیچ سلاحی را یارای مقاومت در برابر اراده پولادین هموطنانم نیست.
تاریخ،حماسه ما را به نظاره نشسته است. طنین صدای شعار‌های ماآنها را نقاب پوش کرده است؛ اکنون آنها ترس تمام وجودشان را فرا گرفته. به مزدوران دزد می‌‌گوییم:

"بترسید بترسید ما همه با هم هستیم"

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:59  توسط بابک | 
تا حالا شده یکی باشین و بعد بزار بره...؟؟؟ سوال خوبی نبود! اره حتما شده اما شده هر لحظه و هر شب به یادش باشین و تو فکرش؟؟؟ اونقدر که حتی دیگه خودتون هم نتونین تشخیص بدین اون واقعا رفته و تنهایی. شایدم نخواستم باور کنم.شاید یادش برام به اندازه حضور خودش ارزشمند بوده. چند باری خواستم بهش زنگ بزنم و ... اما نتونستم... جراتش رو نداشتم.... خیلی برام عجیبه اما به محض اینکه حتی اسمشم میاد بغض میگیره و میخوام بزنم زیر گریه. بماند که با چه بدبختی جلو خودم رو میگیرم که دیگران نفهمن چقدر دوستش داشتم و دارم. اما امشب دیگه دارم خفه میشم. میخوام.. نمیدونم چی میخوام اما کاش میدونست چقدر دوستش دارم... کاش بشه فقط یه بار دیگه ببینمش و .... فقط یه بار دیگه.....
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:27  توسط بابک | 
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را... آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 2:12  توسط بابک | 
شوق وهم انگیز دیدن تو هراس برکه است از باز شدن نیلوفر هراس چشم براهی هراس آغوش باز و لمس تهی .....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:3  توسط بابک | 
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود . اهل زمين نبود. نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد  مانده بود
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:49  توسط بابک | 
افسوس می خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار می اید ؟...امدی در سرمای زمستان... به سردی زمستان بودی..... به غم انگیزی شبهای تنهایی..... به خشکی برف ...می روی..... بهار می اید ...به نظر معامله خوبی است....امید ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...چه امید مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند... با این همه عیدت مبارک..........

جات خالیه مثل همیشه.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:23  توسط بابک | 
در غبارهاي به جامانده از سکوت ، در خلوت ياسهاي پر احساس ، کنار آينه هايي از جنس باران ، هرکجا که تنهايي مي شکند، هرکجا که اولين فرشته ، خدا را صدا مي زند، روي زمزمه هاي گل سرخ: مثل هميشه به دنبال تو مي گردم....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:37  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
ارتباط با من
آرشیو
درباره وبلاگ
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

وضعیت من در یاهو

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM