![]() |
![]() |
|
| آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست |
بچه بودم دل درد ها را به یک ناله می گفتم همه می فهمیدند بزرگ شده ام درد دل را به صد زبان به کسی می گویم ...هیچ کس نمی فهمد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:54 توسط بابک |
|
|
سلام.
امروز بازم بعد گذشت چند ماه طولانی اومدم اینجا تا بازم بنویسم. اما دلیل داشتم. فردا یادت هست چه روزیه؟ عجب سوال سختی بود. مناسبت فردا رو ول کن اصلا خود منو یادت هست؟ اصلا یادت من رو به چه اسمی سیو کرده بودی؟ اصلا... اصلا اینا رو ولش کن چه اهمیتی داره. اما من خوب یادمه . خیلی چیزا رو خوب یادمه. تنها سالی که از روز تولدم لذت بردم روزی بود که تو کنارم بودی روزی بود که صبح کله سحر زنگ زدی و تا شب مدام هی زنگ میزدی و سر به سرم میزاشتی و تند و تند تبریک میگفتی. میدونی میگن خیلی وقته گذشته. میگن دیگه نباید حتی تو یادم مونده باشی . می گن یکی بود و رفت به همین سادگی. اما من به همین سادگی دوستت داشتم و دارم. هنوزم دلم میخواد وقتی فردا از خواب پا میشم اولین کس تو بهم تبریک بگی. دلم میخواد... نمیدونم انگار قرار نیست هیچ وقت فراموشت کنم. صادقانه میگم دوست داشتم هیچ وقتی روزتولدم نبود تا اینطور تو این روزا هواتو نکنم. منتظرم. منتظرم تا شاید روزی دوباره متولد بشم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 23:25 توسط بابک |
|
|
میدونم این شعر قدیمیه میدونم خیلیا بلدن و میدنم خیلیا اینو واسه نفسشون وقتی تو چشماش خیره شدن خوندن. اما ....
منم اینو اینجا مینویسم شاید بخونی شایدم... بعد تو بودن کسایی که اومدن و رفتن ولی هیچ کس حتی نتونست برا لحظه ای یادت رو از من دور کنه . هنوزم تا اسمت رو میشنوم بغض میکنم... دوست داشتم این شعر رو پیشم بودی و تو چشات زل میزدم و برات با گیتارم میزدم و میخوندم اما... نیستی پس اینجا مینویسم تا شاید بخونیش ..... شایدم اون غریبه اینو بارها برات خونده... وقتی باد آروم آروم موتو نوازش میکنه.......طبیعت وجودتو پر از ستایش میکنه وقتی که یواشکی خواب به سراغ تو میاد...... برای داشتن چشمای تو خواهش میکنه این همه عاشق داری چطوری حسودی نکنم.....این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم وقتی شب فقط میاد برای خوابیدن تو...... خورشید از خواب پا میشه تنها واسه دیدن تو وقتی چشمه حریص واسه لمس تن تو......یا که پیچک آرزوشه بشه پیراهن تو این همه عاشق داری چطوری حسودی نکنم.....این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم وقتی هر پرنده به عشق تو پرواز میکنه.......عشق تو حتی طبیعت هوس باز میکنه وقتی تو قلب خدا این همه جا هست واسه تو.......چرخ گردون واسه تو گردش آغاز میکنه این همه عاشق داری چطوری حسودی نکنم.....این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 15:10 توسط بابک |
|
|
سلام
بازم یک سال دیگه بدون تو گذشت. چه قدر زود میگذره مگه نه؟ امسال حسودیم شد به کسایی که مشتاق بودن تا هر چه زودتر لحظه تحویل برسه و اولین کسی باشن که به .... به نمیدونم به کی اما به ارام دلشون تبریک بگن. قشنگه نه؟ یه رقابت سالم و دوست داشتنی اونقد ردوست داشتنی که وقتی دو نفر با هم کورس میزارن که بهم تبریک بگن وقتی جفتشون دارن بهم زنگ میزنن جفتتشون با پیغام اشغال مواجه میشن. چه دلهره شیرینی وقتی که فکر میکنن یعنی کیه قبل من داره بهش تبریک میگه مگه عزیزتر از منم داره؟ یادته؟ منم درست این دلهره رو تو اولین و اخرین عید داشتم مگه نه؟ اصلا داری میخونی اینا رو یا شوق زنگ زدن به عنوان اولین کس رو به عشق جدیدت داری تو هم؟ الان درست 1 ساعت مونده به تحویل و ...پس من چی؟ من چه شوقی باید داشته باشم؟ خدا خیلی بی انصافی به خودت قسم بی انصافی... بی انصاف من سال نوت مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 19:54 توسط بابک |
|
|
اگرچه درنگاهتان حقیر بوده و کمم اگرچه کهنه جامه و تکیده قامت و خمم اگرچه از بد زمان و دردهای این و ان همیشه دلشکسته و غمین و چهره در همم ولی به مهر مادری به باغهای بی پری نه انچنان که میبری گمان به بودنم ، کمم به سردی نگاه من نظر مکن، نگاه کن به اتشی که میکشد سر از گدازه ی دمم اگرچه خود در اتش و سخت شعله میکشم ولی به روی داغتان نشسته مثل شبنمم چنین نظر چه میکنی به چهره شکسته ام من انعکاس دردها از ابتدای ادمم |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 0:5 توسط بابک |
|
|
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 21:17 توسط بابک |
|
|
اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 0:11 توسط بابک |
|
|
گرازعرش خدابگذری ای بادسحر نامه ی مردم مارابه خداوندببر نامه ای جوهرآن خون جوانان وطن برگ پژمرده ی گلهای شقایق ورقش ساق بشكسته ی آلاله ی عاشق قلمش نامه ی مادری آشفته و در سوگ پسر نامه ی دختری اندر غم جانكاه پدر نامه ی كودكی آنگاه كه بیند پدرش رفت در بند شیاطین و نیامد خبرش سوز دل خون جگر سیل فنایش جملات آه و اشك و غم و اندوه و بلایش كلمات |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:8 توسط بابک |
|
|
من با سکوت حرف میزنم ، تو با گلوله . چه مناظره زیبایی!! جهان از این مناظره مبهوت است. گلوله ها تمام می شود اما صدای من جاری است، مثل دریا. مثل اقیانوس. شهید مثل سبز - سرخ - سپید . صدای من است که می ماند. این منطق من است که پیروز است.گوش کن . تاریخ مرا تحسین می کند. تفنگ خالی را بر زمین بگذار. من جایزه بزرگ آزادی را بردم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:58 توسط بابک |
|
|
حال و هوای این روزا ادمو از خیلی چیزا دور میکنه عشق و عاشقی رو از سر ادم میبره وقتی هرجا پا میزاری بوی خون و نفرت رو حس میکنی پس مینویسم:
روزهای دردناکی می گذرند و در گذار ناآرام خود، صفحات نویی را بر تاریخ دیار ما می آغازند. روزهایی که حتی برای ما که به زندگی پرحادثه عادت داریم تازگی دارند. روزهایی که دوباره فداکاری را معنا می کنند و اتحاد را برای ما که به جادوی شوم بدخواهان بداندیش از هم گسسته ایم به ارمغان می آورند. شکاف بین آنانکه انقلاب کردند، جنگیدند و نسلی که از آن پس زاده شدند و بالیدند، پر شده است. خود جامه مبارزه نسل قبل را بر تن کرده ایم و در همان راه گام بر می داریم. امروز شهدا دردمندند، دردمند دیدن آن پدر و مادری که دیروز شهید ۱۲ ساله خود را در کنار دیگر شهیدان به خاک سپردند. شهیدی که جان خود را برای به مزار آمدن و دعا کردن برای شهدای دیگر فدا کرد. امروز شهدا اشک میریزند برای موسوی، خاتمی،کروبی، ابطحی و هزاران نفر دیگر که منافقان چهره عوض کرده به آنها لقب منافق میدهند. دردمندند که از ثمره خون پاک آنان زالوصفتانی تغذیه می کنند که بیدادگاه هایی سیرک مانند برای گرفتن اعترافاتی که هر کس را به خنده ای تلخ وامی دارد،برپا کرده اند. سالیان سال است که از بنگاههای خبرپراکنی این بیشرمان از بازداشتگاههای صدام، از گوانتانامو و ابوغریب می شنویم. اما آیا کسی نیست که ببیند در کهریزک، چه بر سر جوانان و پیران مان می آورند؟ چنان فجایعی که قلم را یارای نوشتنشان نیست. بازداشتگاههایی که ظلم و بربریت هیتلر و صدام را هم در نظر کوچک و قابل تحمل جلوه می دهند. "بترسید بترسید ما همه با هم هستیم" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:59 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.
|
| من در کلوب |
| وضعیت من در یاهو |
|
|
|
RSS
|