![]() |
![]() |
|
| آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست |
|
من با سکوت حرف میزنم ، تو با گلوله . چه مناظره زیبایی!! جهان از این مناظره مبهوت است. گلوله ها تمام می شود اما صدای من جاری است، مثل دریا. مثل اقیانوس. شهید مثل سبز - سرخ - سپید . صدای من است که می ماند. این منطق من است که پیروز است.گوش کن . تاریخ مرا تحسین می کند. تفنگ خالی را بر زمین بگذار. من جایزه بزرگ آزادی را بردم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:58 توسط بابک |
|
|
حال و هوای این روزا ادمو از خیلی چیزا دور میکنه عشق و عاشقی رو از سر ادم میبره وقتی هرجا پا میزاری بوی خون و نفرت رو حس میکنی پس مینویسم:
روزهای دردناکی می گذرند و در گذار ناآرام خود، صفحات نویی را بر تاریخ دیار ما می آغازند. روزهایی که حتی برای ما که به زندگی پرحادثه عادت داریم تازگی دارند. روزهایی که دوباره فداکاری را معنا می کنند و اتحاد را برای ما که به جادوی شوم بدخواهان بداندیش از هم گسسته ایم به ارمغان می آورند. شکاف بین آنانکه انقلاب کردند، جنگیدند و نسلی که از آن پس زاده شدند و بالیدند، پر شده است. خود جامه مبارزه نسل قبل را بر تن کرده ایم و در همان راه گام بر می داریم. امروز شهدا دردمندند، دردمند دیدن آن پدر و مادری که دیروز شهید ۱۲ ساله خود را در کنار دیگر شهیدان به خاک سپردند. شهیدی که جان خود را برای به مزار آمدن و دعا کردن برای شهدای دیگر فدا کرد. امروز شهدا اشک میریزند برای موسوی، خاتمی،کروبی، ابطحی و هزاران نفر دیگر که منافقان چهره عوض کرده به آنها لقب منافق میدهند. دردمندند که از ثمره خون پاک آنان زالوصفتانی تغذیه می کنند که بیدادگاه هایی سیرک مانند برای گرفتن اعترافاتی که هر کس را به خنده ای تلخ وامی دارد،برپا کرده اند. سالیان سال است که از بنگاههای خبرپراکنی این بیشرمان از بازداشتگاههای صدام، از گوانتانامو و ابوغریب می شنویم. اما آیا کسی نیست که ببیند در کهریزک، چه بر سر جوانان و پیران مان می آورند؟ چنان فجایعی که قلم را یارای نوشتنشان نیست. بازداشتگاههایی که ظلم و بربریت هیتلر و صدام را هم در نظر کوچک و قابل تحمل جلوه می دهند. "بترسید بترسید ما همه با هم هستیم" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:59 توسط بابک |
|
|
تا حالا شده یکی باشین و بعد بزار بره...؟؟؟ سوال خوبی نبود! اره حتما شده اما شده هر لحظه و هر شب به یادش باشین و تو فکرش؟؟؟ اونقدر که حتی دیگه خودتون هم نتونین تشخیص بدین اون واقعا رفته و تنهایی. شایدم نخواستم باور کنم.شاید یادش برام به اندازه حضور خودش ارزشمند بوده. چند باری خواستم بهش زنگ بزنم و ... اما نتونستم... جراتش رو نداشتم.... خیلی برام عجیبه اما به محض اینکه حتی اسمشم میاد بغض میگیره و میخوام بزنم زیر گریه. بماند که با چه بدبختی جلو خودم رو میگیرم که دیگران نفهمن چقدر دوستش داشتم و دارم. اما امشب دیگه دارم خفه میشم. میخوام.. نمیدونم چی میخوام اما کاش میدونست چقدر دوستش دارم... کاش بشه فقط یه بار دیگه ببینمش و .... فقط یه بار دیگه.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:27 توسط بابک |
|
|
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را... آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 2:12 توسط بابک |
|
|
شوق وهم انگیز دیدن تو هراس برکه است از باز شدن نیلوفر هراس چشم براهی هراس آغوش باز و لمس تهی .....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:3 توسط بابک |
|
|
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود . اهل زمين نبود. نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:49 توسط بابک |
|
|
افسوس می خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار می اید ؟...امدی در سرمای زمستان... به سردی زمستان بودی..... به غم انگیزی شبهای تنهایی..... به خشکی برف ...می روی..... بهار می اید ...به نظر معامله خوبی است....امید ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...چه امید مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند... با این همه عیدت مبارک..........
جات خالیه مثل همیشه....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:23 توسط بابک |
|
|
در غبارهاي به جامانده از سکوت ، در خلوت ياسهاي پر احساس ، کنار آينه هايي از جنس باران ، هرکجا که تنهايي مي شکند، هرکجا که اولين فرشته ، خدا را صدا مي زند، روي زمزمه هاي گل سرخ: مثل هميشه به دنبال تو مي گردم....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:37 توسط بابک |
|
|
یه دوست ... یه مهربون... یه قدیمی.... شاید تنها کسی بود که بعد اون اتفاقات تونست بهم کمک کنه ... تنها کسی بود که قبولم کرد و کنارم بود با همه مشکلاتی داشت سعی کرد کمکم کنه. خودش عاشق بود . عاشق یکی که میدونم همه چیزش شده بود. با هزار جور مشکل و فکری که داشت سعی میکرد من رو امیدوار کنه. کنارش احساس ارامش میکردم. درست مثل یه خواهر بود برام با همه مهربونیایی که ندیدم از هیچ کس جز اون. گاهی اوقات یه حس دیگه داشتم اما اونقدر شرم داشتم ازش که همیشه مخفیش میکردم... حالا اون قدیمیم رفته. خودش میگفت باید برم تا عوش بشم باید برم تا خودم رو بسازم. بلاخره رفت رفت اونور دنیا که دنیایی جدیدش رو بسازه. نمیدونم خودشم میدونست یا نه اما برام عزیز بود عزیزتر از یه خواهر.... برات ارزوی موفقیت دارم. یادگاریت بهترین یادگاری زندگیم بود تو کتابخونم توی قفسه بالاتر ازهمه کتابهام نگهش داشتم. یادت باشه سربلند برگردی...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:43 توسط بابک |
|
|
یه حس یه اتفاق یه نگاه یه دل نه صد دل نمیدونم چی بهش میگن...... چند روزیه باز همش جلو چشمامه صداش ، خنده هاش ، داد زدناش ، قیافه مهربونش ، کاش هیچ وقت نمیشناختمت. کجایی که ببینی بعد این همه مدت هنوز بهت وفادارم ، هر ثانیه ، هر روز ، هر سال بیشتر میفهمم که چقدر دوستت دارم. اره دوستت دارم حق دارن همه بهم بخندن بگن تکلیفشو با خودشم نمیدونه اره باید تحقیر بشم باید بشکنم چون دوستت داشتم. یادته چیا بهم میگفتی یادته بهت گفتم اگه یه روزی تنهام بزاری میمیرم؟ رفتی و من مدتهاست مردم. چه روزایی بود وقتی که فکر میکردم تموم شد اون غصه های شبونه وقتی که فکر میکردم ( اره فکر میکردم و تنها خیال میکردم که دوستم داری ) اون وقت بود که تو اسمونا بودم بهم امید میداد بودنت . تو بی وفا نبودی شاید من برات کم بودم. وقتی که بهم گفتی یکی اومده بین ما دوتا اول خندیدم باور نکردم فکر کردم داری شوخی میکنی فکر کردم داری امتحانم میکنی اما..... دور شدی ازم اونقدر دور که حتی دیگه ضجه هامم نمیشنیدی. التماست کردم نری یادته؟ راحت گفتی قسمت نمیشه چنگید گفتم به خاطرت با دنیا میجنگم نرو گفتی زندگی همینه گفتم من این زندگیو نمیخوام گفتی چاره ای نداری.... حالا بعد این همه مدت باز جلو چشامی هنوز کاش بودی و میدیدی که چطوری با فکر کردن به اسمت چشام پر اشک میشن. این روزا اونقدر درمونده شدم که نمیدونم باید چیکار کنم. راستی ادما چیکار میکنن وقتی از همه چیز میبرن؟؟؟ ادمی مثل من چیکار میکنه ؟؟ مثل من؟؟؟ مگه هست؟؟؟ کاش بودی تا بهت میگفتم که هنوزم تو برام همه چیزی با اینکه یکی دیگه همه چیزت شده..... شاید من برات کم بودم......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:30 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.
|
| وضعیت من در یاهو |
|
|
|
RSS
|